تبلیغات
خط خطی های یک بچه شاعر - کسی سوال میکند:"به خاطر چه زنده ای؟"
 
خط خطی های یک بچه شاعر
نه صرفا شعر
                                                        
درباره وبلاگ

تمام آنچه منم (نه صرفا شعر)
مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
لوگو دونی








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
1-   شرمنده  چند وقت دستم بند بود(امتحانای دانشگاه ، سفر پر برکت مشهد و  ...)   و خلاصه علیرضا عزیز یکه تازی می کرد (!) .
به جاش این یه پست تلافی همه ی این مدت !( بضاعت مزجات ما ! )

2-   متن زیر از سه بخش تشکیل شده که به ترتیب قبل از سفر ، حین سفر  و  بعد از سفر   مشهد تقریر شده .

3-   راستی در مورد غزل  نظر ، عیب ، نکته و ...  یادتون نره!





_____در حال و هوای پرواز _____


سهم من از بهار دوباره هوای توست
چرخیدن و نشستن در باغ های توست

آری دوباره چلچله ها در زمین ما
اما دل کبوترتان در هوای توست

آقا دلم برای صدای تو لک زده
ای که ترانه های خدا از صدای توست

اینکه مهاجرت کنم از شهر کار من
اینکه دوباره دانه بپاشی وفای توست

اینجا بدون آمدن تو "سه فصل" بود
فصل بهار کشورم از کارهای توست

خورشید سرزمین ولا باز هم بتاب
آری "بهار" منتظر شعله های توست

امروز اگر شکارچیم در کمین نشست
فردا دوباره آهو یتان در سرای توست

از گوشه ی زمین گهرشاد می پرم
آنجا میان صحن دلم رد پای توست

امروز اگر شکست دلم در فراق تو
فردا دل شکسته ی من زیر پای توست!

با یک دل شکسته رسیدم به مشهدت
"باب الجواد" راه ورود سرای توست

"یا ایها العزیز ذلیل معاصیم"
گستاخیم نتیجه ی لبخند های توست

"حالا برای لحظه ای آرام می شوم"
آرامش دلم تب و تاب سرای توست

آری صله نخواست حیا کرده شاعرت
اما بفکر دست کریم و عبای توست

مهجور - بهار91





_____در آغوش رحمت امام (ع)_____


"آه ...

فراق ...

فکیف اصبر علی فراقک ...

بغض دوری حرم با گریه آروم نمی شه ..."


دوست دارم از ته قلب گریه کنم !

سه ماه گذشته انگار سه قرن گذشته خدا می داند که دلم تنگ است ...(ماهم از هفته برون رفت و به چشمم سالیست/حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست)

سه ماه پیش وقتی دوباره وارد این شهر شدم به خودت قسم که همان موقع فهمیدم چیزی در وجودم تغییر کرده ...

انگار چیزی کم داشتم مدتی که گذشت فهمیدم ...

همان شبی که تنهای تنها ...

ولی

 نفهمیدم به خدا نفهمیدم در این شهر چه بر سر من آمد که دوباره ...

تو را قسم به آنکه شکست ، به همان که وقتی کارد به استخوانم می رسد تنها علاج من است ...

تو را قسم به مادرت ! به مادرم !

که این بار دیگر نمی توانم  ...


"آه ...

فراق ...

فکیف اصبر علی فراقک ...

بغض دوری حرم با گریه آروم نمی شه ..."





_____در  برزخ  دوری از بهشت_____


... و باز هم همان حکایت همیشگی.

همان بغضی ه بی خبر چنگ می اندازد و راه نفست را می بندد . نمی دانم آیا تو هم حال مرا داری ؟

چقدر اینجا - در این شهر - اکسیژن کم است . اینجا امام رضا(ع) کم است . کمکم کنیدکه به خدا قسم دارم خفه می شوم.(کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان/مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند)

و یک اعتراف دیگر ...!

نمی دانم چرا و چکونه ولی یقین دارم که تغییر کرده ام ! دیگر چیزی غیر "او" برایم جذاب نیست . کارها و چیزهایی که

 قبلا قسمتی از روزم و وجودم را پر می ردند : کتابهایم ، کامپیوترم ، موبایلم ، اتاقم و تمام تعلقاتی که به این دنیا

 داشتم ، حتی خانواده ام و دوستان قدیمی ام دیگر مرا پر نمی کنند . به خدا چیزی کم است . بخشی از وجودم

خالیست . (بامت بلند باد که دلتنگیت مرا/از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است)

میدانم که معلوم نیست دوباره به بهشتت ، به مرکز ثقل توجهات عالم بازگردم .

فقط یک چیز مرا آرام می کند ،

دوستانی پیدا کرده ام که بوی ترا می دهند ،

که هر وقت می بینمشان یاد تو می افتم ...

دیشب در بهشت تو بودم و حال کبوتری رها راداشتم

ولی

امشب در برزخ دوری از بهشت توام و چون پرنده ای در قفس

راستی چقدر دیوار های قفس محکم است ...


"آه ...

فراق ...

فکیف اصبر علی فراقک ...

ای بغض ، مهلت بده تا حرف دلم را بنویسم  ..."  






والسلام


مربوط: کسی سوال میکند:"به خاطر چه زنده ای؟"/  ... و من برای زندگی تو را بهانه می کنم





نوع مطلب : شعر من، دل واژه، شعر، 
برچسب ها : امام رضا(ع)، دلتنگ، مشهد، شعر رضوی،