تبلیغات
خط خطی های یک بچه شاعر - در کمین گل سرخ( روایتی از زندگی شهید سپهبد علی صیاد شیرازی) 3
 
خط خطی های یک بچه شاعر
نه صرفا شعر
                                                        
درباره وبلاگ

تمام آنچه منم (نه صرفا شعر)
مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
لوگو دونی








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


بخشی از قسمت سوم(دوران فرماندهی نیروی زمینی تا عملیات مرصاد و پایان جنگ):


هر لحضه آمار شهدا بالا می رفت . حدود 1800 شهید برای نگهداری تنگه ی چزابه داده بودیم . سوار جیپ شدم تا خودم بروم خط را از نزدیک ببینم . مجبور بودم بروم با اینکه امام سفارش کرده بودند که من و آقای رضایی ، تا آنجا که ممکن است زیاد جلو نرویم .
از خط سوم بازدید کردیم و به خط دوم رسیدیم . آنجا بود که ناگهان گلوله ی خمپاره ای آمد و درست  در مقابل ما روی سنگر یک بسیجی افتاد . گرد و خاک که نشست دیدیم چیزی از او باقی نمانده است وخون پاکش به روی من ها پاشیده است .
 پس از خط دوم به طرف خط مقدم جبهه خودمان به راه افتادیم . هرچه به جلوتر نزدیک می شدیم ، آتش خمپاره شدید تر می شد . بیش تر خمپاره 60 بود که بی خبر می آمد و آدم فرصت خیز برداشتن نداشت .
طول خاکریز حدود 75 متر بود که در زیر باران گلوله ی خمپاره بود .سنگر به سنگر می پریدیم و به نیرو ها سرکشی می کردیم . نیرو های ارتشی و سپاهی خیلی محکم پشت تیربار نشسته بودند و آماده ی مقابله با دشمن بودند . دیدن آنان و دوستی و صمیمیتی که میان آنها بود به من روحیه می داد و همه ی نگرانی هایم را از حرف هایی که در قرارگاه شنیده بودم از بین می برد .
به آخر های خاکریز خودمان رسیده بودیم که ناگهان یک خمپاره ی 120 شیهه ی وحشتناک در کنارمان زمین خورد  ، ولی به لطف خدا عمل نکرد و در میان رمل ها و ماسه ها ماند . با دیدن این صحنه شهید ردانی پور به من گفت : "شما هر چه زودتر برگردید عقب . دیگر همه جای خط را دیدید . "
همراه خود او به قرارگاه برگشتیم . با فرماندهان ارتش و سپاه سه ساعت درباره ی وضعیت تنگه ی چزابه بحث کردیم اما راهی پیدا نکردیم .
شهید ردانی پور گفت :" برادر ها ، شما همه حرف ها را زدید و نظرتان را گفتید ، می بینید که کاری از دستمان بر نمی آید . حالا اگر موافق باشید چراغ ها را خاموش کنیم و به چهارده معصوم توسل بجوییم ".
این حرف به دل همه چسبید . چراغ ها خاموش شد و خود او شروع کرد به خواندن دعا .


آن هنگام که فرماندهان عالیرتبه ی سپاه اسلام ، رو به خدا کردند و به ناتوانی خود برای نگهداری تنگه ی چزابه اعتراف کردند ، خدا نیز صدایشان را شنید و دعایشان را مستجاب کرد . آن روز یک هفته ی تمام از آن نبرد بی امان می گذشت . سه روز دیگر باز جنگ ادامه داشت ، اما از صبح روز یازدهم هیچ صدایی از توپخانه ی دشمن نیامد مگر هر چند ساعت یکبار گاهی گلوله ی سرگردانی آرامش دشت را بر هم می زد . ژنرال های عراقی به همراه بزرگشان خائبا و خاسرا به عقب رفته بودند .




نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها : شهید صیاد، در کمین گل سرخ، صیاد دلها، سپهبد علی صیاد شیرازی،