تبلیغات
خط خطی های یک بچه شاعر - روی ماه خداوند را ببوس 2
 
خط خطی های یک بچه شاعر
نه صرفا شعر
                                                        
درباره وبلاگ

تمام آنچه منم (نه صرفا شعر)
مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
لوگو دونی








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 17 بهمن 1390 :: نویسنده : علیرضا

« ... یونس، تو نمی توانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگی ات بچینی. وقتی خداوند در معصومیت کودکان، مثل برف زمستانی می درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا میشنوی؟ »

نامه را می بندم و توی پاکت می گذارم و از روی صندلی بلند می شوم. چند قدم برمی دارم اما احساس سرگیجه دارم. به درختی تکیه  می دهم تا حالم بهتر شود. کمی بعد، از عرض خیابان پارک که عبور می کنم، چشمم به پسرکی خردسالی می افتد که نخ بادبادک اش پاره شده و مشغول گریه است. بی خودی به سمت او می روم و به چشم های پر از اشکش ک از پشت عینک ته استکانی پیداست زل می زنم. می پرسم:« می خوای نخ بادبادکت رو گره بزنم؟ »

نگاهم می کند اما چیزی نمی گوید.

« حتی اگه بخوای می تونم بادبادکت رو هوا کنم. »

« تا کجا؟ تا کجا می تونی هواش کنی؟ می تونی اون رو تا بالای درخت های چنار هوا کنی؟ »

« شاید. شاید بتونم. راستش اندازه تو که بودم می تونستم. »

پاکت کاغذ ها رو پای درخت روی زمین می گذارم و بادبادک را از او می گیرم تا نخ پاره شده اش را گره بزنم. گوشواره های بادبادک را که از حلقه های کاغذی آبی رنگ ساخته شده اند آویزان می کنم و بعد گره های کاغذی دم بادبادک را از هم باز می کنم. پارک نسبتا خلوت است و به جز چند تا بچه، تک و توک پیرمرد ها و پیرزن هایی در جای جای پارک روی صندلی های سیمانی نشسته اند و با ه حرف می زنند.نخ اضافی را گرد تکه چوبی تاب می دهم تا پاره نشود. به پسرک که محو کارهای من شده نگاه می کنم و بعد هر دو لبخند می زنیم. عینکش را با نخی دور گردنش بسته است تا روی زمین نیافتد. جیب شلوارش پاره است و یکی از دکمه های پیراهنش کنده شده است.

نخ را یکی دو متر باز می کنم و برخلاف جهت باد شروع می کنم به دویدن. پسرک دنبال من می دود. کمی که می دوم بادبادک از زمین کنده میشود و کله لوزی شکل آن به موازات زمین قرار می گیرد.در حال دویدن کمی از نخ را باز می کنم و به سرعتم اضافه می کنم. سایه بادبادک روی زمین افتاده است و من به طرز احمقانه ای هموس می کنم بابادک را تا آنجا که نخ دارد هوا کنم. بادبادک شروع می کند به بالا رفتن. ته خیابان که می رسم چند متر دیگر از نخ را باز می کنم. نخ توی دستم را جلو و عقب می آورم تا بادبادک اوج بگیرد. به نفس نفس افتاده ام. به این فکر می کنم که چند وقت است ندویده ام؟ بقیه نخ را به تدریج باز می کنم و به باد اجازه می دهم بابادک را با خودش به طرف شرق پارک ببرد. هر قدر که از نخ باز می کنم بادبادک در نظرم کوچک و کوچکتر می شود. پسرک نفس زنان کنارم می رسد و از ته دل فریاد می کشد: « هورا! هورا! » بدون آنکه چشم از بادبادک بردارم. نخ را به دستش می دهم و می گویم که نباید نخ را محکم بکشد و یا ناگهان آن را باز کند. برای او توضیح می دهم که نگه داشتن بادبادک در آن بالا از هوا کردن آن سخت تر است.

دست های کوچکش را توی دست هام می گیرم و به او می گویم به آرامی کمی دیگر از نخ را باز کند تا در حالی که نخ در دستهای اوستبا حرکت دستهای من بر کارش مسلط شود. پسرک موفق می شود کمی دیگر بابادک را بالا ببرد. بعد به آرامی دست هام رو از دور دستهاش باز می کنم تا او به تنهایی هدایت بادبادک را بر عهده بگیرد. دقیقه ای محو بابادک توی آسمان می شوم و بعد به پسرک که با هیجان و ترس نخ را تکان تکان میدهد خیره می شوم.از او جدا می شوم و به طرف پاکت نامه ها می روم. چند قدم که دور می شوم، صدای فریاد شادی پسرک توی پارک بلند می شود. به پشت سرم نگاه نمی کنم اما وقتی پسرک جیغ می کشد: « هورا! هورا! بچه ها! بادبادک من رسید به آسمون، رسید به خدا! » با آسمان نگاه می کنم. به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند.


برگرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور / نشر مرکز





نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها : رمان، روی ماه خداوند را ببوس، خدا، کودکان، مصطفی مستور،