تبلیغات
خط خطی های یک بچه شاعر - روی ماه خداوند را ببوس 1
 
خط خطی های یک بچه شاعر
نه صرفا شعر
                                                        
درباره وبلاگ

تمام آنچه منم (نه صرفا شعر)
مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
لوگو دونی








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : علیرضا

علی لبخند کم رنگی بر لب دارد که با حرف های راننده تاکسی لبخند کم کم محو می شود و جای آن را نگرانی می گیرد:

... یواش یواش داره همه چیز برام روشن میشه. حتی وزن کارها رو هم می تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می مونه. فقط باید نگاهت رو به اونجایی بندازی که نور ماشین روشن کرده، به چند متر جلوتر. باید حواست رو خوب جمع کنی. اگه این طوری ادامه بدی یواش یواش پیچای سخت خودشون رو نشون می دن و هیچ خطری هم در کار نیست. نمی گم غلطی کردم اما دیشب وقتی داشتم می رفتم طرف خونه توی عباس آباد زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش!

زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مردشو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش می خواد یه مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. من چیزی نگفتم، تعجب هم نکردم چون از این جور مسافرها زیاد دیده بودم.  توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دوسال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی بر می گرده. گفت شوهر یه لات بی سرو پا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه اش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. بهش گفتم اگه این حرفها می زنی که کرایه ندی، من کرایه نمی خوام. گفتمش من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم اون رو هرجایی که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرفایی که زده بودی فکر کردم و گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: « گفتی واسه چی این کار رو می کنی؟ » گفتم: « برای رضای خداوند.» بعد یکهو ریسه رفت. اونقدر بلندبلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین. گفتمش فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت:« اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. واقعا که خنده دار بود. » گفت:« چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه این بیچاره بفرسته پایین.» این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت:« مشکل من و سه تا توله ام با بخشش صنار کرایه حل نمیشه جوون.» بعد چادرش رو روی شونه اش انداخت و گفت:« ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم میاد. گمونم این طوری خداوند تو هم راضی باشه، قبوله؟ » توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیدی؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت:« یه چیزایی شنیده ام، اما چیز زیادی ندیده ام. اما اون نسناس گمونم چیزی هیچی نشنیده بود. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.» بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت:« اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جایی باشم.» بعد بغضش گرفت، گفت:« اگه شنیده بود مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم میرم خرید.

کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هرچه تا وان وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خرد ها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از تو آسمون اینها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد توی چشمام. اشک توی چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت:« از طرف من روی ماه خداوند رو ببوس!»

چند خیابون که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت. حس کردم همین نزدیکی ها کسی می خواد بمیره و داره از من کمک می خواد. معلومه که کسی نمی خواست بمیره ولی من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت ها صدایی هم می شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود.بعد که صدا کلافم کرد، کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو میومد. رفتم کنار پیاده رو و گوش هام رو تیز کردم. کنار پیاده رو قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره کوچیکی رو توی دیوار پیدا کردم. انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا می زد نمی تونست برگرده. تکه ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی کرد.دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره در اومد و یک راست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف تر بود. جایی که چندتا سوسک کوچیک، کنار سوراخ به انتظار مادرشون وایستاده بودند.

این را که می گوید، بغض می کند و بلند می شود و به سمت در خروجی می رود.


برگرفته از کتاب روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور / نشر مرکز

انشا الله یک قسمت دیگر از این کتاب را هم فردا میگذارم.






نوع مطلب : کتاب، 
برچسب ها : روی ماه خداوند را ببوس، رمان، مصطفی مستور،