تبلیغات
خط خطی های یک بچه شاعر - خدا و خرمشهر
 
خط خطی های یک بچه شاعر
نه صرفا شعر
                                                        
درباره وبلاگ

تمام آنچه منم (نه صرفا شعر)
مدیر وبلاگ : علیرضا
نویسندگان
لوگو دونی








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 3 خرداد 1392 :: نویسنده : علیرضا

لَکَ ...

 

1

سنگری بود و مردی که در آن می جنگید با دشمن. تا چند روز قبل "جنگیدن" برای نسل او واژه ای تعریف نشده بود، اما حالا غرق بودند در تعریف این واژه؛ که خود تعریف این واژه بودند.

سعید و محمد دوستانی جدید بودند که عمر این دوستی به چند روز هم نمی رسید. اما از عمر آن که بگذریم و به عمق آن برسیم، چه می توان گفت؟ عمیق بود این دوستی.

دست تقدیر این دو دوست را به جایی رساند که که 100 متر از هم فاصله داشتند. سعید پشت یک سنگر و تانکی که به سمت او می آمد؛ نه راه پس داشت و نه راه پیش و محمد با یک خشاب نصفه کلاشینکف، کاری از دستش بر نمی آمد جز نگاه کردن. نگاه ها به هم گره خورد؛ نگاه دو دوست ...


2

محمد به دیوار ساختمان تکیه داد و به سختی نفس می کشید. به دعوای صف نانوایی نگاه کرد و به دختری که با عینک آفتابی به چشم، آدامسی می جوید و با رخوت از خیابان می گذشت، به بوق ممتد ماشینها و به هزار چیز دیگر. هر چه نگاه می کرد، چشم ها فرار می کردند. نگاهش در نگاه هیچ کس گره نمی خورد. هیچ «دوستی عمیقی» وجود نداشت. با نفسی بریده زیر لب گفت:

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی است / هیچ کس نیست در این سنگر باقیمانده ...




مربوط: زمانی که دشمن به قصد جانشان آمد، بی منت جان دادند. مبادا امروز که به قصد نانمان آمده ...




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : خرمشهر، آزادی خرمشهر، شعر یک خطی از سعید بیابانکی، موسسه، نورمعرفت، موسسه نورمعرفت،